روزي از روزهاي بهار در يكي از ميدان هاي اورشليم عيسي براي مردمي كه در آنجا گرد آمده بودند از ملكوت آسمان ها سخن مي گفت .
ملكوت دام ها پهن مي كردند ، به شدت سرزنش مي كرد و آن ها را از اين كار منع مي نمود.
در ميان مردم گروهي از عالمان يهودي و فريسيان دفاع مي كردند و همواره در انديشه ي دستگيري عيسي و پيروانش بودند .عيسي از آنان روي گرداند و به سوي دروازه ي شمالي شهر به راه افتاد . در آنجا به ماه نگاه كرد و گفت :"هنوز لحظه موعود من فرا نرسيده است ، و پيش از آن كه خود را وقف عالميان كنم سخنان ناگفته بسياري و كارهاي ناتمام فراواني با شما دارم ".
|